گنجور

 
کلیم

نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو

که دیده در نگشاید بر این و آن بی تو

ز خضر گیرم و بر خاک ریزم آبحیات

بزندگی شده ام بسکه سرگران بی تو

درین بهار چو گل از سفر توهم باز آی

ببین چه می کند این چشم خونفشان بی تو

گمان برند که من نیز با تو هم سفرم

چنین که می روم از خویش هر زمان بی تو

طفیلئی که پس از میهمان بجا ماند

چه قدر دارد جان مانده آنچنان بی تو

کجاست فرصت آن کز فراق شکوه کنم

بغیر نام تو نگذشته بر زبان بی تو

همه ذخیره شبهای تیره روزی رفت

چو شمع سوخته شد مغز استخوان بی تو

بجام و ساغر ما قطره ای نمی افتد

اگر نشاط ببارد ز آسمان بی تو

تو همچو تیر ز کف جسته رفته ای و کلیم

بخود فرو شده چون حلقه کمان بی تو

 
sunny dark_mode