گنجور

 
رفیق اصفهانی

گلستان خرم است و گل ببار است

ولی بی یار، گل در دیده خار است

چه حاصل آن گل و گلشن کسی را

که دور از یار و مهجور از دیار است

به باغ ای باغبان می خوانیم چند

که ایام گل و فصل بهار است

ز سرو و گل چه حظ آنرا که اکنون

جدا زان سرو قد گلعذار است

مرا زین ماه رخساران بی مهر

همین نه روز و شب تاریک و تار است

به خط و خال خوبان هر که دل داد

سیه روز و پریشان روزگار است

مشو گرد از رخم ای اشک کین گرد

غبار راه آن چابک سوار است

مرا جز می پرستی نیست کاری

ترا زاهد بکار من چه کار است

گدائی تو رفیق او شاه، آری

تو را زو فخر و او را از تو عار است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

خوشا وقتا که وقت نوبهار است

مساعد روز و میمون روزگار است

زمین چون لعبت شمشاد زلف است

جهان چون کودک عنبر عذار است

کجا پایت برآید گلستان است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
خاقانی

مشو خاقانیا مغرور دولت

که دولت سایهٔ ناپایدار است

به دولت هر که شد غره چنان دان

که میدانش آتش و او نی‌سوار است

چو صبح است اول و چون گل به آخر

[...]

عطار

ره عشاق راهی بی‌کنار است

ازین ره دور اگر جانت به کار است

وگر سیری ز جان در باز جان را

که یک جان را عوض آنجا هزار است

تو هر وقتی که جانی برفشانی

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۸۹ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه