گنجور

 
رفیق اصفهانی

چند از دست تو سوزد جان من

رحم کن بر جان من جانان من

جان من درد تو و داغ تو چند

بر دل من باشد و بر جان من

دامنم پرخون دل شد بسکه ریخت

خون دل از دیده در دامان من

شرم بادم زین مسلمانی که برد

نامسلمان کودکی ایمان من

غافل از درمان درد من مباش

ای طبیب درد بی درمان من

ترسم آخر چشم خون افشان کند

آشکارا قصهٔ پنهان من

نیست هست از هر چه در عالم رفیق

جز حدیث عشق در دیوان من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

عشق تو در جان من ای جان من

آتشی زد در دل بریان من

در دل بریان من آتش مزن

رحم کن بر دیدهٔ گریان من

دیدهٔ گریان من پرخون مدار

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۸ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
جهان ملک خاتون

ای دو چشمت مایه درمان من

تا به کی باشد بلا بر جان من

از غم عشقت بگو ای سنگدل

چند باشد در غمت افغان من

جز لب لعل تو ای آب حیات

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

دل مُحسّ آن نگردد جان من

این چنین فرمود آن جانان من

نسیمی

ای دهانت پسته خندان من

خاک پایت چشمه حیوان من

زلف و رخسار تو، ای خورشید حسن!

لیلة القدر و مه تابان من

جان شیرینم فدای لعل تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه