گنجور

 
رفیق اصفهانی

شود چون شب بروزو روزگار خویشتن گریم

چو آید روز بر شبهای تار خویشتن گریم

گهی از بی وفاییهای یار خویشتن نالم

گهی بر طالع ناسازگار خویشتن گریم

دلم دارد بسی امید و من در کنج نومیدی

به امید دل امیدوار خویشتن گریم

مرا در گریه کردن اختیاری نیست ای همدم

مکن منعم که من بی اختیار خویشتن گریم

به غربت نیست چون از گریه ام آگاه یار من

به درد یار زین پس در دیار خویشتن گریم

بطرف باغ هر گه دیده بر سرو و گل اندازم

به یاد سرو قد گلعذار خویشتن گریم