گنجور

 
رفیق اصفهانی

ز تیغ ناز شوخی می‌تپد دل

درون سینه ام چون مرغ بسمل

به وصل او رسیدن سخت دشوار

به هجرش زیستن بسیار مشکل

من بی دست و پا تا چند باشم

ز هجران دست به سر پای در گل

بود عیش من و دل تلخ پیوست

ز حرف تلخ آن شیرین شمایل

از آن لب هر که شد ناکام، گردید

به کامش شهد شیرین زهر قاتل

اگر میل دل تو سوی من نیست

دل من نیست جز سوی تو مایل

بدریائی افتاده در عشق

که نه پایان بود او را نه ساحل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
منوچهری

الا یا خیمگی! خیمه فروهل

که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل

تبیره زن بزد طبل نخستین

شتربانان همی‌بندند محمل

نماز شام نزدیکست و امشب

[...]

باباطاهر

حرامم بی‌ته بی آلاله و گل

حرامم بی‌ته بی آواز بلبل

حرامم بی اگر بی‌ته نشینم

کشم در پای گلبن ساغر مُل

مسعود سعد سلمان

به علم فلسفه چندین چه نازی

که باشد فلسفی دایم معطل

هزاران گونه مشکل بیش بینم

در آن زلفین مفتول مسلسل

ارکب حل شکل کل یوم

[...]

ابوالفرج رونی

فلک در سایه پر حواصل

زمین را پر طوطی کرد حاصل

هوا بر سیرت ضحاک ظالم

گزید آئین نوشروان عادل

خزان را با بهار از لعب شطرنج

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه