گنجور

 
رفیق اصفهانی

شد سبزه ی خط از لب آن ماه لقاسبز

چون سبزه که گردد ز لب آب بقا سبز

گفتم ز خط سبز شود خوبیش افزون

خط گرد لبش سر زد و شد گفته ی ما سبز

سر تا قدم ای سرو بکام دل مایی

بهر دل ما کرده همانات خداسبز

رشک گل و سروی به رخ و قد چه خرامی

چون گل بسر سرو کله سرخ و قبا سبز

یک روز به من سایه نیفکند به عمری

آن سرو که کردم همه عمرش به دعا سبز

خوش آب و هوا شهر و دیاریست چه بودی

گر تخم وفا گشتی از این آب و هوا سبز

شد مهر رفیق از خط او بیش که او را

شد گرد گل از سبزه ی خط، مهر گیا سبز