گنجور

 
رفیق اصفهانی

بوده است ترا داغ نگاری نه و هرگز

دل برده ز تو لاله عذاری نه و هرگز

تا زلف تو شد دام به دام تو فتاده

لاغرتر از این صید شکاری نه و هرگز

با آنکه به راهش سر من خاک شد آن شوخ

هرگز به سرم کرد گذاری نه و هرگز

هر کس نگرد کوی تو و روی تو آن را

آید بنظر باغ و بهاری نه و هرگز

غیر از سگ کوی و سر کوی تو به عالم

بوده است مرا یار و دیاری نه و هرگز

زین طایفه خانه برانداز نشسته است

در خانه ی زین چون تو سواری نه و هرگز

در کارگه دهر رفیق ار کسی آموخت

جز کار غم عشق تو کاری نه و هرگز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

آید به برم چون تو نگاری نه و هرگز

تازد به سرم چون تو سواری نه و هرگز

عمری پی یک بوسه اگر رو به تو آرم

هرگز گذرد بر لبت آری نه و هرگز

کارم چه بود عشق تو و باز غم دل

[...]

هاتف اصفهانی

بر دست کس افتد چو تو یاری نه و هرگز

در دام کسی چون تو شکاری نه و هرگز

روزم سیه است از غم هجران بود آیا

چون روز سیاهم شب تاری نه و هرگز

در بادیهٔ عشق و ره شوق رساند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه