گنجور

 
رفیق اصفهانی

خواهم شکست زاهد چون در بهار دیگر

انگار توبه کردم از باده بار دیگر

کُشتی ز انتظارم ، بر خاکِ من گذر کن،

مگذار تا به حشرم در انتظار دیگر

بر ساده لوحی خود خندم چو بینم از تو

گرید به ناامیدی امیدوار دیگر

از حرف سخت ناصح خارم به دل شکستی

بیرون میار آن را باری به خار دیگر

بودش غباری از من بر من فشاند دامن

بر باد رفت خاکم آن هم غبار دیگر

گفتی که الفت او با غیر کی سر آید

گر صبر داری ای دل روزی سه چار دیگر

کار دگر نداری جز جور با من آری

دانسته ای ندارم من جز تو یار دیگر

زیبد اگر نثارت جانهای خسته جانان

جان منت فدا و چون من هزار دیگر

منع رفیق تا کی زاهد بگو چه سازد

بیچاره چون ندارد جز عشق کار دیگر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر

فتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر

دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازد

هرگز ندیده ام من، زینسان سوار دیگر

بخشم به زلفش ایمان، هم ناید استوارش

[...]

حزین لاهیجی

هر سو به جلوه بردی، صبر و قرار دیگر

هر گوشه ای فکندی، در خون شکار دیگر

نرگس اگر چه خود را مخمور می نماید

چشم سیاه مستت، دارد خمار دیگر

حسنت به کار عاشق یک مو نکرد تقصیر

[...]

سحاب اصفهانی

آورده ام بکف باز زلف نگار دیگر

با بیقرار دیگر دادم قرار دیگر

خطش دمید و رفتم از گلستان کویش

چون این خزان ندارد از پی بهار دیگر

گر باز روزگارم خواهد که تیره سازد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه