گنجور

 
رفیق اصفهانی

ما را چو تو نیست یار دیگر

یار تو چو من هزار دیگر

جز کویت و جز سگت نداریم

یار دگر و دیار دیگر

تا بگذری از رهی بسویم

هر دم من و رهگذار دیگر

صد بارم اگر چو سگ برانی

آیم به در تو بار دیگر

ور از بر من کناره گیری

آیم برت از کنار دیگر

مثل تو به روزگار من نیست

گو باش به روزگار دیگر

آن چشم شکار پیشه گیرد

هر چشم زدن شکار دیگر

جز روی و خطت رفیق را نیست

باغ دگر و بهار دیگر