گنجور

 
رفیق اصفهانی

لب تشنه ایم افغان زان نوش لب که دارد

آب حیات و ما را لب تشنه می گذارد

لب تشنه ام فتاده در وادیی که ابرش

آبی به غیر آتش بر تشنگان نبارد

بی خوابیم چه داند شبهای هجر آن ماه

تا روز آنکه هر شب اختر نمی شمارد

پیشت نمی گذارند ما را و نیست یاری

کانجا ز روی یاری پیغام ما گذارد

پیوسته بود ما را تخم امید در گل

هرگز نشد که از خاک این دانه سر برآرد

دارد دلی رفیقت از عشق یار [و] آن دل

تسکین نمی پذیرد تا جان نمی سپارد