گنجور

 
رفیق اصفهانی

شاد باد آنکه ز ناشادی من یاد نکرد

شد ز ناشادی من شاد و مرا شاد نکرد

ناله ی من اثری در دل صیاد نکرد

پر و بالم نگشود از قفس آزاد نکرد

آه از آن شوخ که صد کشور آباد به جور

کرد ویرانه و ویرانه ای آباد نکرد

شاه بیدادگر من به گدایی هرگز

وعده ی داد نفرمود که بیداد نکرد

ای بسا مرغ دل و طایر جان کان صیاد

در قفس کرد و یکی از قفس آزاد نکرد

دید چون حسن تو و عشق من آنکو همه عمر

جز ز شیرین و ز فرهاد ز کس یاد نکرد

پس از آن چشم به نقش رخ شیرین نگشود

بعد از آن ، گوش به افسانه ی فرهاد نکرد

غیر تو حور لقا جز تو پریزاد رفیق

مایل حور نشد میل پریزاد نکرد

 
sunny dark_mode