گنجور

 
رفیق اصفهانی

برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما را

نه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان به دین ما را

کند آنکس که منع از دیدنت ای نازنین ما را

ببیند گر تو را معذور دارد بعد ازین ما را

به جرم عشقبازی منع ما تا کی کنی زاهد

گناه ما چه باشد، آفرید ایزد چنین ما را

به داغ لاله رویان زاده ایم و تا دم مردن

بود چون لاله مهر داغ ایشان بر جبین ما را

ترا با ما چه کار ای پند گو، از پند ما بگذر

مکن بیهوده غمگین خویش را اندوهگین ما را

گدای کشور عشقیم ما، وین سلطنت یکدم

بود بهتر ز عمر شاهی روی زمین ما را

چه باشد ای که با او همنشینی روز و شب، گاهی

کنی همدم بما او را و با او همنشین ما را

چه نیک و بد رفیق از غیر من دید آن پری، یارب

که دارد روز و شب از مهر و کین شاد و غمین ما را