گنجور

 
رفیق اصفهانی

برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما را

نه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان به دین ما را

کند آنکس که منع از دیدنت ای نازنین ما را

ببیند گر تو را معذور دارد بعد ازین ما را

به جرم عشقبازی منع ما تا کی کنی زاهد

گناه ما چه باشد، آفرید ایزد چنین ما را

به داغ لاله رویان زاده ایم و تا دم مردن

بود چون لاله مهر داغ ایشان بر جبین ما را

ترا با ما چه کار ای پند گو، از پند ما بگذر

مکن بیهوده غمگین خویش را اندوهگین ما را

گدای کشور عشقیم ما، وین سلطنت یکدم

بود بهتر ز عمر شاهی روی زمین ما را

چه باشد ای که با او همنشینی روز و شب، گاهی

کنی همدم بما او را و با او همنشین ما را

چه نیک و بد رفیق از غیر من دید آن پری، یارب

که دارد روز و شب از مهر و کین شاد و غمین ما را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را

گدای کوی توام همچنین مبین ما را

هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملک

که بود گرد سجود تو بر جبین ما را

گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد

[...]

مشتاق اصفهانی

خوش آن ساعت که یار از لطف گردد همنشین ما را

برآید جان و دل ز امید و بیم مهر و کین ما را

خوشی و ناخوشی وصل و هجر اوست ما را خوش

که گاهی دوست میخواهد چنان گاهی چنین ما را

به شکر این که داری جمع ساز و برگ نیکویی

[...]

نورعلیشاه

نه تنها خال هندویش رباید کفر و دین ما را

بکف زنار گیسویش بود حبل المتین ما را

بکین از جیب فرعونی برآرند ار جهانی سر

کلیم آسا ید بیضا بود در آستین ما را

مهی کز تابش مهرش دهد هر ذره را تابی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه