گنجور

 
نورعلیشاه

نه تنها خال هندویش رباید کفر و دین ما را

بکف زنار گیسویش بود حبل المتین ما را

بکین از جیب فرعونی برآرند ار جهانی سر

کلیم آسا ید بیضا بود در آستین ما را

مهی کز تابش مهرش دهد هر ذره را تابی

چرا بر صدر بینائی نماید مستکین ما را

نگین واری نداریم ار چه بر روی زمین جائی

بسی ملک سلیمانی بود زیر نگین ما را

مخوان از کنج میخانه بسوی خلدمان زاهد

که خاک درگهش باشد به از خلد برین ما را

تو میسوزی دل ما را از آن ترسم که ناگاهی

جهد برق جهانسوزی ز آه آتشین ما را

اگر نور علی در دل نمیکرد این چنین منزل

که کردی نقش شک زایل به تائید یقین ما را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را

گدای کوی توام همچنین مبین ما را

هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملک

که بود گرد سجود تو بر جبین ما را

گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد

[...]

مشتاق اصفهانی

خوش آن ساعت که یار از لطف گردد همنشین ما را

برآید جان و دل ز امید و بیم مهر و کین ما را

خوشی و ناخوشی وصل و هجر اوست ما را خوش

که گاهی دوست میخواهد چنان گاهی چنین ما را

به شکر این که داری جمع ساز و برگ نیکویی

[...]

رفیق اصفهانی

برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما را

نه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان به دین ما را

کند آنکس که منع از دیدنت ای نازنین ما را

ببیند گر تو را معذور دارد بعد ازین ما را

به جرم عشقبازی منع ما تا کی کنی زاهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه