گنجور

 
محتشم کاشانی

مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را

گدای کوی توام همچنین مبین ما را

هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملک

که بود گرد سجود تو بر جبین ما را

گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد

گمان به یاری او بود بیش ازین ما را

به دستیاری ما ناید آن مسیح نفس

اگر بود ید بیضا در آستین ما را

طبیب ما که دمش پاس روح می‌دارد

چه حکمت است که می‌دارد اینچنین ما را

نگین خاتم عشق است گوهر دل و نیست

به غیر حرف وفا نقش آن نگین ما را

بلا گزینی ما اختیاری ما نیست

خدا نداده دل عافیت گزین ما را

گناه یک نفس آن مه به مجلس از ما دید

که بند کرد در آن زلف عنبرین ما را

ز آه ما به گمانی فتاده بود امشب

که می‌نمود پیاپی به همنشین ما را

بیار پیک نظر محتشم نهفته فرست

که قاطعان طریقند در کمین ما را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مشتاق اصفهانی

خوش آن ساعت که یار از لطف گردد همنشین ما را

برآید جان و دل ز امید و بیم مهر و کین ما را

خوشی و ناخوشی وصل و هجر اوست ما را خوش

که گاهی دوست میخواهد چنان گاهی چنین ما را

به شکر این که داری جمع ساز و برگ نیکویی

[...]

رفیق اصفهانی

برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما را

نه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان به دین ما را

کند آنکس که منع از دیدنت ای نازنین ما را

ببیند گر تو را معذور دارد بعد ازین ما را

به جرم عشقبازی منع ما تا کی کنی زاهد

[...]

نورعلیشاه

نه تنها خال هندویش رباید کفر و دین ما را

بکف زنار گیسویش بود حبل المتین ما را

بکین از جیب فرعونی برآرند ار جهانی سر

کلیم آسا ید بیضا بود در آستین ما را

مهی کز تابش مهرش دهد هر ذره را تابی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه