گنجور

 
رفیق اصفهانی

به من هر روز آن پیمان گسل پیمان از آن بندد

که روز دیگر آن را بگسلد با دیگران بندد

بنوخط گلرخی دل بستم آه از حسرت مرغی

که در پایان گل بر شاخ گلبن آشیان بندد

ز گل صد دست افزون بست گلبن وه چه حالست این

که بر روی تماشائی همان در باغبان بندد

نشد از آه گرمم نرم او را دل چو من یارب

مبادا آنکه دل بر دلبر نامهربان بندد

دو روز دیگر ایدل آشکارا بشکند عهدش

مخور غم با رقیب امروز اگر عهد نهان بندد

نبندد ز آرزوی خویش طرفی غیر جان دادن

گر آن جائی که نرخ بوسه ی جانان به جان بندد

مران از محفلش گاهی اگر آید رفیق آنجا

نباشد میزبان را خوش که در بر میهمان بندد