گنجور

 
نورس دماوندی

به گلشن گر گشاید چین زلف عنبر افشان را

تبسم عطسه گردد غنچه‌ی گل‌های خندان را

اگر بر ظلمت افتد پرتوی از لعل جان بخشش

نماید موی آتش دیده موج آب حیوان را

به جیبش تکمه‌ی خورشید داغ رشک می‌گردد

گشاید ماه من بر صبح اگر چاک گریبان را

به طفل شوخ‌چشمی داده‌ام دل را که از وحشت

رگ خواب گران داند رَمِ وحشی غزالان را

ز آشوبش چرا ایمن نباشد عالم ایمان

سر زلف تو در زنجیر دارد کافرستان را

مهیا شد مرا اسباب تقطیع از دم تیغش

چو گل آرایش تن کرده‌ام زخم نمایان را

سراپایم چو در حسن از تبسم غنچه‌اش پیچد

به چشمم چون رگ گل می‌نماید خار مژگان را

شمیم نو بهار حکمتش مَعْزی که دریابد

گل رعنای این گلزار داند کفر و ایمان را

بهار روی آتش ناک او در چشم تو نورس

چو شمع طور گلریز تجلّی کرده مژگان را