گنجور

 
امیر معزی

چو عاشق شد دل و جانم رخ و زلفین جانان را

دل و جان را خطرنبود دل این را باد و جان آن‌را

من‌ از جانان دل و دین را به حیلت چون نگه دارم

که ایزد بر دل و جانم مسلط‌ کرد جانان را

نگارینی که چون بینی لب و دندان شیرینش

به شَکّر برورش دادند گویی دُرّ و مرجان را

به دندان و لب شیرین مسلم نیست دل بردن

جز آن یاقوت لب، معشوقِ مروارید دندان را

ازو بستان‌شود موکب‌که او سروی‌است موکب را

وز او گردون شود ایوان که او ماهی است ایوان را

چه ماه است او که رشک‌ست از رخ او ماه گردون را

چه ‌سرو است‌ او که ‌شرم ‌است ازقد او سرو بستان را

بسی‌گلهای رنگین است بر رخسار سیمینش

که رنگ ‌و بوی آن ‌گلها خجل دارد گلستان را

به‌کار آیدگل افشان را چنان گلهای نشکفته

که از خوبی و زیبایی بیاراید گل افشان را

به غارت برد دلها را بتی چون یوسف چاهی

که از عَنْبَر رَسَن سازد همی چاه زَنَخْدان را

چَهَش زندان دلهاگشت ‌و فرد‌وس‌ است رخسارش

شگفت است این‌ که شد فردوس ‌مسکن چاه و زندان را

غنوده چشم فتانش همی پیکان زند در دل

نشان بررخ پدید آید همی آن زخم پیکان را

سپاه فتنه‌انگیزان اگر بینند چشم او

به ‌گاه فتنه شاگردی کنند آن چشم فتان را

دل چون‌گوی من زلفین چون چوگان آن بت را

همی جوید همه ساله چو جوگان ‌گوی ‌گردان را

ندارم بس عجب‌ گر خم چوگان‌ گوی را جوید

من از گویی عجب دارم ‌که جوید خَمّ چوگان را

ز هجرانش مرا دردست و از وصلش مرا درمان

مگر هجران و وصل او سبب شد درد و درمان را

کجا باشد مرا آرام بی روی دلارامی

که چندینی اثر باشد ز عشقش وصل و هجران را

اگر شد بر دلم سلطان ازین‌کارم عجب ناید

که در عشق و هوای او دلم سُخرَه است شیطان را

غزل بر نام او گویم‌که هست او بر دلم سلطان

ثنا بر نام او ا‌خوانم‌ا‌ که دستور است سلطان را

نظام د‌ولت عالی نظام‌الملک یبغو بیک

که تا محشر نظام است او به حشمت دین یزدان را

محمد بن سلیمان آن هنرمندی‌که نایب شد

به دین اندر محمد را به ملک اندر سلیمان را

جهان آرای دستوری که هرگز تا جهان باشد

چون او صاحب نخواهد بود ایران را و توران را

ظهور اوست در توران حضور اوست در ایران

بدو تا جاودان فخرست توران را و ایران را

چو شد گسترده بر اهل خراسان سایهٔ عدلش

فزود آرامش و رامش به عدل او خراسان را

گرفته است از همه اجرام‌، کیوان برترین جایی

بدان ماند که قدر او بلندی داد کیوان را

به لفظ او ز پاکی آب حَیوان نسبتی دارد

که عمر جاودان دادن، صفت شد آب حَیوان را

کف رادش همی ماند ‌دم عیسیّ مریم را

دل پاکش همی ماند کف موسی عمران را

نبات خاک سرتاسر همه زرّ و دِرَم بودی

اگر دستش مدد دادی ز جود خویش باران را

زند در مَعن و در نُعمان نوالش هر زمان طعنه

اگر باشد در این ایّام رِجعَت مَعن و نُعمان را

کجا غالب بود عفوش شمارد آب آتش را

کجا محکم شود عزمش سناسد موم سندان را

ز عزم او نباشد فَسخ هرگز عهد و بیعت را

ز رای او نباشد نقض هرگز شرط و پیمان را

نهیب خشم او ترسان‌ کند در روم قیصر را

خیال چهر او شادان کند ‌در ترک خاقان را

عدولی نیست ‌در حکمش هنرمندان دولت را

گریزی نیست از رایش خداوندان فرمان را

وزیران آل ساسان را اگر بودند بسیاری

وگر بودند بسیاری مشیران آل سامان را

نبود از عدل و از انصاف مهتر زو و بهتر زو

مشیری آل سامان را وزیری آل ساسان را

ایا شایسته و در خور سرای ملک و دولت را

چو هرمز قُوس و ماهی را چو زُهْره ثَور و میزان‌را

نه هر صدری به صدر اندر چنو نزدیک‌، سلطان را

بود بایستهٔ تمکین را بود شایسته امکان را

سواری کاردان باید صف پیکار وکوشش را

ستوری کوه سان باید تک ناوَرد و جولان را

گر از دانش بود پایه بزرگان مُمَیّز را

ور از حکمت بود مایه حکیمان سخندان را

تو داری پایهٔ اکبر تو داری مایهٔ اکثر

نبود این پایه آصِف را نبود این مایه لُقمان را

اگر زنده شدی رستم که رکنی بود مردی را

وگر باز آمدی دستان که اصلی بود دستان را

غلامان تو کردندی به مردی طیره رستم را

دلیران تو دادندی ز دَستان توبه دَستان را

یکی تیغ است گوهر دار طبع پاکت از تیزی

که با او آشنایی نیست هرگزسنگ وسوهان را

چو کلک تو به توقیعات در دیوان روان گردد

صریرش در سجود آرد همی اصحاب دیوان را

مداد‌ش قیر و قطران است و دارد قیمت‌گوهر

وگرچه قیمت‌ گوهر نباشد قیر و قَطران را

وعید و وعد یزدان است حل و عقد او گویی

که خوف و امن ازو باشد سپاه کفر و ایمان را

جو مدّ و نقش او با نامه و منشور شد پیدا

کلید و قفل شد پیدا در توفیق و خِذلان را

ایا پیرایهٔ فاخر زگفتار تو تحسین را

و یا سرمایه وافر ز کردار تو احسان را

بخنداند همی فر تو روی روز روشن را

بگریاند همی جود تو چشم ابر نیسان را

سواران معالی را یکی میدان کشیدستی

که در خاطر نهایت نیست طول و عرض میدان را

اگر مَدحَت نگوید دل طراوت کی بود دل را

وگر مهرت نجوید جان حلاوت کی بود جان را

کنم منظوم مدح تو به‌لفظی‌کان بود آسان

که در دلها فزون باشد حلاوت لفظ آسان را

چو بهر من ز تو اعزاز و اکرام است هر روزی

تو را هرگز نگویم آنچه قطران‌ گفت مَملان را

که از تو در نکوکاری مرا شُکرست بسیاری

ز مملان ابن وهسودان شکایت بود قطران را

به حضرت نیست‌گسترده بساط رامش و عشرت

زمستان چون توانم کرد مسکن مَرو شهجان را

چو از باد زمستانی شود بی‌برگ هر شاخی

چنان بایدکه در خانه کنم برگی زمستان را

ز مرو شاهجان یابم بسوی خانه ‌دستوری

گر از حالم کنی آگه شهنشاه جهانبان را

همی تا حال سیارات و ارکان هست دیگرگون

همی تا طبع یکسان نیست فروردین و آبان را

وفاق و سازگاری باد با طبع و مزاج تو

چه فرور‌دین و آبان را چه سیارات و ارکان را

به نور طلعت تو چشم روشن باد خسرو را

ز حسن همت تو طبع خرّم باد اعیان را

جمالت باد بی‌آفت کمالت باد بی‌نقصان

بدین هر ‌دو مبادا راه‌، آفت را و نقصان را

همیشه پنج تن را باد مسکن در سرای تو

ندیم و زائر و مداح و دانشمند و مهمان را

تو اندر دست و بر پای ایستاده پیش تو سروی

کزو رشک آید اندر خُلد حُورالعین و رضوان را