گنجور

 
نورس دماوندی

بود از تیغ زبان فکر زره‌پوشی مرا

جوشن داودیی شد مُهر خاموشی مرا

بس که من بیگانگی از آشنایان دیده‌ام

یادگار دوستان باشد فراموشی مرا

اختلاطم بس که چسبان است با افتادگی

هست با نقش قدم چون جاده هم دوشی مرا

چون کمان سر بر سر هم تاک جان آورده‌اند

می‌خورد بر دل چو پیکان حرف سرگوشی مرا

هست جام بی‌خودی زان لعل نوخط گشته‌ام

گرد خط شد برلبش داروی بیهوشی مرا

با خزانم جوش خون‌گرمی بهارش می‌زند

چون گل رعناست با جانان هم آغوشی مرا

چون تن آرایان خطایی پوش نورس نیستم

پوشش مردانه‌ای باشد خطاپوشی مرا

 
 
گوهر
فیاض لاهیجی

باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا

غم مهیّا می‌کند اسباب مدهوشی مرا

با زبان بی‌زبانی می‌کنم تقریر شوق

کرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشی مرا

مدّتی شد تا ز معراج قبول افکنده است

[...]

جویای تبریزی

می دهد طرز نگاهت یاد می نوشی مرا

یاد آغوشت کند گرم همآغوشی مرا

قطره ای در کام دل از جام درد او چکید

می برد تا منزل تحقیق بیهوشی مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه