گنجور

 
اثیر اخسیکتی

زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را

چوچابک دست معماری است لطفت عالم جان را

ز ابر طبع لولوء بخش و باد لطف تو بوده

بروز مفلسی بنشانده ی دریا و عمان را

تو کوه گوهری در ذات و من هرگز ندانستم

که کان گوهری باشد معاقد گوهر کان را

چو نور آفتاب آرد کلال دیده ی اخفش

تصور کردن همتای تو اوهام و اذهان را

ز نامت سایه ها گسترد در عالم نکو نامی

که فرزند خلف بودی طبیعت را و ارکان را

بصورت آدمی خوانم ولیکن اینقدر دانم

که با هر لقمه زن نتوان، برابر کرد لقمان را

به پیش باربد طبعی که راه ارغنون سازد

زیادت رونقی نبود نوای نای انبان را

مسیح زندگی بخشی و ناموسی است تا محشر

بخاک پایت این گردنده محتاج لت انبان را

جوان بختا، جهان بخشا، نه آن مدحت سرایم من

که از بلبل خجالت هاست با من باغ و بُستان را

به حسن تحفه خاطر که آوردم بآن حضرت

زحسنش چشم روشن شد روان پاک حسان را

در امثال عجم گویند و خسرو هم نکو داند

که روز اول و آخر نکو دارند مهمان را

حدیث نان نیارم گفت با رزاقی جودت

که از دکان خبازان برآید قیمتی نان را

ولیکن ناز بی هنگام شاگردان زنکانی

ببادم میدهد هرلحظه عزلت گاه زنکان را

نکوبیتی است قطران را به حسب این سخن لایق

همانا خود ز بر باشد شهنشاه سخندان را

خداوندا تو قطران را زهرکس دوست تر داری

ولیکن دیرتر بخشی ز هر کس چیز قطران را

الا تا کارها سازد عنایت های ربانی

عنایت باد در کار تو یزدان جهان بان را