گنجور

 
نورس دماوندی

سویدای دلم چون خال بر لعل تو چسبیده

که دل را بر سر چاه زنخدان پای لغزیده

طراوت از نم اشکم نهال قامتت دارد

در این سرچشمه گویا سرو بالای تو بالیده

الف بر سینه ی نظاره ی من می کند یادش

ز دست انداز مژگان تو چشمم بس که ترسیده

دو بالا می شود قدر گهر چون وزنش افزاید

فزاید قیمت یاقوت آن لب حرف سنجیده

خیال خط آن لب سرمدی بینایی دل شد

که روشن کرد بوی پیرهن یعقوب را دیده

زند خون بدخشان جوش تا محشر ز مژگانش

نظر بازی که لعلت را شبی در خواب بوسیده

نبیند از شکوه حسن چشم چهره رخسارش

چه شد گر ماه من چون مهر بر هر کوچه تابیده

ز مروارید گوشت لعل را خون در جگر باشد

ز شوخی شبنمت بر آفتاب حسن غلطیده

قیامت هم نخواهد کرد از شرم تو بیدارش

چو جوهر خون من بر بستر تیغ تو خون دیده

تواند آبروی صد چمن شد شبنم اشکش

مگر بر روی نورس غنچه ی ناز تو خندیده