گنجور

 
نورس دماوندی

از نوبهار چین جبین شکفته ای

دارم نگار خانه ی چین شفته ای

از عارضت بهشت برین شکفته ای

خال از خط تو نافه ی چین شکفته ای

جوش تبسم تو بهار لطیفه ای

خط لب تو نقش نگین شکفته ای

در جوش نوبهار خط از داغ حسرتیم

چون خال بر لب تو غمین شکفته ای

برخاتم نظاره من چون عقیق اشک

شد غنچه ی لب تو نگین شکفته ای

وا شد دل از بیاض بنا گوش نوخطش

آمد به دست فکر زمین شکفته ای

دل باختم نبرد شکر خند غنچه ای

گل کرده نقش خاک نشین شکفته ای

مه را نمانده است به دل از کَلَف غبار

تا دیده لطف خال جبین شکفته ای

در بر قبای آل چو آن گل سوار شد

دیدم چو لاله خانه ی زمین شکفته ای

هر چند همچو شام محرم گرفته ام

دارم چو صبح عید جبین شکفته ای

خاشاک از مصاحبت گل شکفته است

ای کاش می شدیم قرین شکفته ای

در پرده ی همند بهار خزان ما

چو نخل ماتمیم حزین شکفته ای

نورس بهار کرده گل زخم و داغ دل

داریم شاهد نمکین شکفته ای

 
 
گوهر
حکیم نزاری

در دل نشسته‌ای اگر از دیده رفته‌ای

نی‌نی ز دیده نیز نگویم نهفته‌ای

ما بی‌تو نیستیم و توی ما پس از چه روی

گوییم گاه حاضر و گاهی برفته‌ای

چون برقِ سوزناک که در خشک و تر گرفت

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ماه دوهفته هفته‌ای از رخ نهفته‌ای

در دل تو حاضری اگر از دیده رفته‌ای

ای غنچه بدیع ز خون جگر تو را

پروردم و به گلشن مردم شکفته‌ای

ای زلف یار حال منی بس که در همی

[...]

قاآنی

ای زلف سنبلی تو که بر گل شکفته‌ای

یا اژدری سیاه که برگنج خفته‌ای

بر شاخ گل بنفشه ندیدم که بشکفد

اینک بنفشه‌ای تو که بر گل شکفته‌ای

بر نارِ تفته دستهٔ سنبل کسی نکِشت

[...]

ملک‌الشعرا بهار

بیدارگشت فتنه‌، چرا رخ نهفته‌ای‌!

برپای شد قیامت کبری‌، چه خفته‌ای‌!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه