ز استغنا کند گردش چو گردون آسیای من
که چیدن های دامن گسترد خوان از برای من
عدم را هستی ام در آستین زندگی دارد
تنم چون شمع باشد جاده ی راه فنای من
شرابم همچو طفل اشک از خون جگر باشد
به رنگ شبنم گل پاره ی دل شد غذای من
نمی چربند با میزان بینش هر که می سنجد
چو عینک شد مساوی کفه ی خوف و رجای من
ز باران نی تیرش بهار بی خزان دارم
به هر فصلی است چاک سینه باغ دلگشای من
دل سرگشته ام فانوس شد شمع خیالت را
به جز گرد تو گردیدن نباشد مدعای من
مرا چون مانع منصوبه ی وصل است این هستی
از این هستی برآیم چون تو هستی از برای من
نباشد بی سبب گر ناصواب افعال من باشد
مهیا می کند اسباب آمرزش خطای من
قیامت می کند نورس دگر شرم گنهکاری
مهیا هر دم از خجلت بود روز جزای من


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.