گنجور

 
نورس دماوندی

ز استغنا کند گردش چو گردون آسیای من

که چیدن های دامن گسترد خوان از برای من

عدم را هستی ام در آستین زندگی دارد

تنم چون شمع باشد جاده ی راه فنای من

شرابم همچو طفل اشک از خون جگر باشد

به رنگ شبنم گل پاره ی دل شد غذای من

نمی چربند با میزان بینش هر که می سنجد

چو عینک شد مساوی کفه ی خوف و رجای من

ز باران نی تیرش بهار بی خزان دارم

به هر فصلی است چاک سینه باغ دلگشای من

دل سرگشته ام فانوس شد شمع خیالت را

به جز گرد تو گردیدن نباشد مدعای من

مرا چون مانع منصوبه ی وصل است این هستی

از این هستی برآیم چون تو هستی از برای من

نباشد بی سبب گر ناصواب افعال من باشد

مهیا می کند اسباب آمرزش خطای من

قیامت می کند نورس دگر شرم گنهکاری

مهیا هر دم از خجلت بود روز جزای من