گنجور

 
نورس دماوندی

فغان چو شد چونی از بند بندم بس که نالانم

نفس در سینه ام گم کرد خود را بس که نالانم

دهد جنبش چو مهد اشک شبها دست مژگانم

کشد در بر چو طفلان نه فلک را موج طوفانم

بهار عارضش را بس که چون دل در نظر دارم

توان گل چید در هر موسمی از خار مژگانم

به پیری کرده چون آغوش من پرشاهدغفلت

برای لب گزیدن هاست خالی جای دندانم

غبار من گشاید چهره خورشید قیامت را

به خاکم سایه افکن گر شود سرو خرامانم

چنان از نرگس مست تو باشد محو کیفیت

که بندد شیشه برگلشن چو شبنم چشم گریانم

نه تنها چون بهار ارغوان مژگان تر دارم

زلب گل می کند موج نفس چون شاخ مرجانم

لب جانان من هر چند دارد نبض جانم را

به لب آمد مرا جان و نمی آید به لب جانم

خط از خون می چکد برگوشواره ناز مژگانش

گشاید گر نگاهش دفتر چاک گریبانم

ز چاک سینه چون مرغ قفس پیدا غمش باشد

نهانی های دل گل کرده از زخم نمایانم

سواد سینه ی من کرده خوان داغ دل دارم

که چون نقش جهان هر گوشه بازار است می دانم

مگر شب تکیه طفل اشک زد بربالش داغش

که لبریز از گل خورشید چون صبح است دامانم

چون نی ناله از بس گریه ها در آستین دارم

فغان و اشک من پیچیده اشک ابر نیسانم

خریدار من از بی قدرتی نورس نشد ظاهر

نفیسم در به در افتاده گی چون جنس ارزانم