گنجور

 
نورس دماوندی

ای قامت بلند تو عمر نظاره ام

خال لبت سعادت فال ستاره ام

در دیده بس که بی رخت آشفته شد نگاه

مژگان شد است چین جبین نظاره ام

از خار خارگلشن حسن تودر چمن

شد غنچه راز دار دل پاره پاره ام

لعلت به غیر شد گهر افشان ورشک ریخت

بر زخم خون چکان دل الماس پاره ام

از آفتاب جلوه همینم نصیب شد

سدی کشیده اند به راه نظاره ام

نورس جدا ز گلشن کویش در این چمن

بستر ز خار باشد و بالین زخاره ام