گنجور

 
نورس دماوندی

ای قامت بلند تو عمر نظاره ام

خال لبت سعادت فال ستاره ام

در دیده بس که بی رخت آشفته شد نگاه

مژگان شد است چین جبین نظاره ام

از خار خارگلشن حسن تودر چمن

شد غنچه راز دار دل پاره پاره ام

لعلت به غیر شد گهر افشان ورشک ریخت

بر زخم خون چکان دل الماس پاره ام

از آفتاب جلوه همینم نصیب شد

سدی کشیده اند به راه نظاره ام

نورس جدا ز گلشن کویش در این چمن

بستر ز خار باشد و بالین زخاره ام

 
 
گوهر
جامی

کردی ز راندگان در خود شماره ام

در کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام

روزی نشد ز سیر سرشکم لقای تو

خالیست از فروغ سعادت ستاره ام

گر در میان بزم خودم جا نمی دهی

[...]

اهلی شیرازی

کاش آنزمان که سوخته میشد ستاره ام

میسوخت اول این جگر پاره پاره ام

گاهی که تیغ خشم کشی، در میانه ام

وانگه که بزم عیش کنی بر کناره ام

چندانکه بیش بنگرمت تشنه تر شوم

[...]

صائب

از آفتاب رنگ نبازد ستاره ام

دل زنده از محیط برآید شراره ام

خورشید محشرست دل آتشین من

صبح قیامت است گریبان پاره ام

نور نگاه چشم غزالان وحشیم

[...]

ابوالحسن فراهانی

هر پاره ای فتاده به جایی ز جور یار

چو لشگر شکسته دل پاره پاره ام

دل دامنم گرفت و ز غم شکوه می نمود

کو جای من گرفته و من برکناره ام

کاری نساخت زاری من پیش دشمنان

[...]

اسیر شهرستانی

مشغول یاد اوست دل پاره پاره ام

رقصد ز شوق بر سر مژگان نظاره ام

روزی که فال منصب دیوانگی زدم

زنجیر سبحه گشت پی استخاره ام

تا شد زگریه ام شفقی رنگ آسمان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه