گنجور

 
نورس دماوندی

دست نازی که بر کمر دارد

کی سرم را زخاک بردارد

به شکر خنده ها نبات لبش

عرصه را تنگ بر شکر دارد

می کشد تیغ از کف دلدار

طول اشکم چها جگر دارد

معنی حرفم از لبش پیداست

لعل او لطف درگهر دارد

دل زموی میان یار شکست

از کمر شیشه صد خطر دارد

کی به یک زخم خوردنم قانع

خوشه ی نیزه اش دو سر دارد

طوطی خط آن بهار ارم

بیضه ی مهر زیر پر دارد

می کشد خاتم از کف جمشید

از لبت هر که مهر بردارد

جای خلقش به سر دهند چو گل

هر که چون غنچه مشت زر دارد

یکی از اهل حال خواهد بود

هر که از حال من خبر دارد

غم که نورس عزیز کرده ی اوست

یادگاری است کز پدر دارد

 
 
 
انوری

زلف تو تکیه بر قمر دارد

لب تو لذت شکر دارد

عشق این هر دو این نگار مرا

با لب خشک و چشم تر دارد

پرس از حال من ز زلف خبر

[...]

عطار

هر که بر روی او نظر دارد

از بسی نیکوی خبر دارد

تو نکوتر ز نیکوان دو کون

که دو کون از تو یک اثر دارد

هرچه اندر دو کون می‌بینم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه