گنجور

 
نورس دماوندی

ز چین جبهه ی او بس که نقشم خوش نشین باشد

سواد چهره ام رشک نگارستان چین باشد

مرا از خاکساری نقش پا مسند نشین باشد

به کوته دستی من آستین فغفور چین باشد

نبیند گر لبش را یک نفس قالب تهی سازد

مگر بر خاتم نظاره ام لعلش نگین باشد

به یاد غنچه ی دل بس که لبریز شکفتن شد

ز صد جا خنده اش چون شاخ گل در آستین باشد

خیال آن تن نازک چنان لطفی به من دارد

که خار بستر من موج بوی یاسمین باشد

ز موج چین نازش کشتی ام لبریز گوهر شد

مرا آیینه ی اختر نما صبح جبین باشد

قیامت از خجالت خویش را ظاهر نمی سازد

چو بیند قامتش معراج رعنایی همین باشد

مرا بی باده عقل و هوش شد پا در رکاب از غم

چرا آن شاخ گل مستانه در آغوش زین باشد

خیالم از نگاهش رنگ صد اعجاز می ریزد

مرا سرمشق فکر آن نرگس سحر آفرین باشد

به زلف از چهره رفتی گرد راهش را ز بی راهی

توجه این چنین باشد به غیرت این چنین باشد

نبیند تا رخش نورس خراش از ناخن دخلی

حصار گوهر نظمم ز الفاظ متین باشد

 
 
گوهر
امیر معزی

به هرکشورکه بخرامی فتوح تو چنین‌باشد

تورا از خلق و از خالق دعا و آفرین باشد

عطار

چه دانستم که این دریای بی‌پایان چنین باشد؟

بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد

لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری

ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری

[...]

همام تبریزی

اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد

زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد

نباید این چنین ماهی برون از هیچ خرگاهی

نظیرش گر همی‌خواهی مگر در حور عین باشد

میان ظلمت مویش به زیر پرتو رویش

[...]

سیف فرغانی

طبیب جان بود آن دل که او را درد دین باشد

برو جان مهربان گردد چو او با تن بکین باشد

تن بی کار تو خاکست بی آب روان ای جان

دل بیمار تو مرده است چون بی درد دین باشد

تن زنده دلان چون جان وطن برآسمان سازد

[...]

ناصر بخارایی

کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد

نشان موج از دریا، همین باشد، همین باشد

دلی کو جمله جان گردد، نه آن گردد، نه این گردد

چو سنگ لعل کان گردد، نگین باشد، نگین باشد

یقین اندر فنا باشد، گمان از هستی آن خیزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه