گنجور

 
نورس دماوندی

از گل رخسار او نظاره گلشن می شود

این چراغ از شعله ی دیدار روشن می شود

شوخی مژگان او در خواب بیند گر بهار

در بر گل پرنیان رنگ جوشن می شود

چون تجلی می کند یاد تو در خاطر مرا

سایه ی من نوبهار نخل ایمن می شود

گر چنین بالد به خود ضعف تنم از داغ هجر

بر چراغ جان نوید وصل دامن می شود

از دل سرگشته ام یاد چمن چون گل کند

غنچه فانوس خیال بزم گلشن می شود

تا تجلی پوش اشکم گشته از مهر رخش

چشم اگر بر هم زنم سیّاره خرمن می شود

گردش چشمی چنین گر می برد از من قرار

گوهر راز دلم سنگ فلاخن می شود

بی تو شب در کنج تنهایی چو نورس تا سحر

دود آهم سرمه سای چشم روزن می شود