گنجور

 
نورس دماوندی

به اقبال جنون آرام من سیماب می گردد

سرم از جوش سودا چون سر گرداب می گردد

خیال عارضش تا شمع فانوس دلم باشد

ز دود آه در ویرانه ام مهتاب می گردد

هجوم غم سرشکم را زطوفان باز می دارد

غبار خاطرم سدّره سیلاب می گردد

چنان آغشته ی خون حرفم آید بر لب از تیغش

که چون زخم از حدیث من روان خوناب می گردد

حدیثی از لب لعل تو با مرغ چمن گفتم

ز شبنم در دهان غنچه ی گل آب می گردد

چنان سرگشته دارد گردش چشمی مرا نورس

که از نامم نگین چون حلقه ی گرداب می گردد