به اقبال جنون آرام من سیماب می گردد
سرم از جوش سودا چون سر گرداب می گردد
خیال عارضش تا شمع فانوس دلم باشد
ز دود آه در ویرانه ام مهتاب می گردد
هجوم غم سرشکم را زطوفان باز می دارد
غبار خاطرم سدّره سیلاب می گردد
چنان آغشته ی خون حرفم آید بر لب از تیغش
که چون زخم از حدیث من روان خوناب می گردد
حدیثی از لب لعل تو با مرغ چمن گفتم
ز شبنم در دهان غنچه ی گل آب می گردد
چنان سرگشته دارد گردش چشمی مرا نورس
که از نامم نگین چون حلقه ی گرداب می گردد