گنجور

 
نورس دماوندی

ز خط چو حلقه ی حیرت به گوش مردم کرد

ز جلوه اش نگهم دست و پای خود گم کرد

گرفت موج هوا جلوه ی رگ یاقوت

چو غنچه تا به چمن لعل او تبسم کرد

از آن عقیق لب آبدار دست شوی

که بر غبار خطش مردمک تبسم کرد

ز ناوک ستمش شفته گشت جان و تنم

چها که با جگرم چشم زخم انجم کرد

دلم که بود مریض غم از جهان نورس

علاج خویش به معجون دُردی خُم کرد

 
 
گوهر
سعدی

پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند

که دست جود تو با خاندان آدم کرد

خدای خواست که بر عالمی ببخشاید

تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد

جامی

دلم ز هجر رخت رو به کلبه غم کرد

پلاس کلبه غم را لباس ماتم کرد

ز تندباد حوادث چه غم چنین که مرا

نهال عشق تو در سینه بیخ محکم کرد

ملک زحسن تو در آب و خاک سری دید

[...]

وحشی بافقی

پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد

بهانه ساخت که شنجرف بوده پی گم کرد

تبسمی ز لب دلفریب او دیدم

که هر چه با دل من کرد آن تبسم کرد

چنان شدم ز غم و غصهٔ جدایی دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه