خدایا روزی این خودپرستان ساز جنت را
که دوزخ جنت است آتشپرستان محبت را
ز هر کنج دل ما صد مراد مرده برخیزد
به محشر در خروش آرند چون صور قیامت را
دل و چشم من و سودای وصل او معاذالله
که داد این لخت کوه درد و دریای مصیبت را
من و کام نهنگان ناتوان چون گشت بحر غم
ز بس بر ساحل افکند استخوان اهل حسرت را
فصیحی چون سپارم جان مرا تابوت از آتش کن
که از پروانه من آموختم علم محبت را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این ابیات شاعر از درد و شوق عشق سخن میگوید. او به خداوند دعا میکند تا خودپرستانی که به دنبال لذتهای دنیوی هستند را به جنت هدایت کند، در حالی که دوزخ واقعی، آتش محبت است. شاعر آرزو میکند که آرزوهای مردهاش دوباره زنده شوند و در قیامت به شور و هیجان بیفتند. همچنین از چالاکی و برکت عشق الهی سخن میگوید و ابراز میکند که دل و چشمش فقط در آرزوی وصال محبوبش میسوزد. او به محبت و حقیقت عشق اشاره کرده و یادآور میشود که همچنان در درد عمیق خود غرق شده است. در نهایت، از پروانهای که جانش را فدای عشق کرده، درس عشق را میآموزد و در پی نجات از آتش دلتنگی است.
هوش مصنوعی: خدایا، روزی کسانی را که فقط به خود فکر میکنند و به بهشت اصرار دارند، که برای آنها دوزخ، بهشتی است برای آتشپرستان عشق.
هوش مصنوعی: هر گوشه از دل ما پر از آرزوهای بیشمار است، و در روز محشر، این آرزوها مانند صدای بلند قیامت به پا خواهند خاست.
هوش مصنوعی: دل و چشم من پر از عشق وصال اوست و اگر چنین باشد، برایم گناه است که این بار سنگین درد و دریای مشکلات را تحمل کنم.
هوش مصنوعی: من و حال ناتوان نهنگان دریا، وقتی که دریا پر از غم شد، استخوانهای کسانی را که حسرت میخورند بر روی ساحل انداخت.
هوش مصنوعی: ای سخنوری، جانم را به دستانت بسپار، و اگر میتوانی، آن را در تابوتی که از آتش ساخته شده، قرار بده؛ چرا که من از پرندهای چون پروانه، دلدادگی و عشق را آموختهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را
به چوب از آستان خویش می رانند دولت را
نمی داند کسی در عشق قدر درد و محنت را
که استمرار نعمت می کند بی قدر نعمت را
به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دلها کن
[...]
چو دست سائلان نبود گلی دامان وسعت را
به از ریزش نباشد آبشاری کوه همت را
ز بس گشتند صاحب جوهران در خاک ناپیدا
جواهر سرمه شد گیتی سراسر چشم عبرت را
ز کشکول گدایی فارغ است آنکس که قانع شد
[...]
بپوش از دیدهٔ نامحرم شهوت عبادت را
نهان کن در نقاب ظلمت شب حسن طاعت را
هواپیما شود بر دوش آهت گر زبان و دل
ز برگ و بار آرایش دهی نخل سعادت را
شکست نفس باغ زندگانی را کند خرم
[...]
نمیگوید کسی امروز چرخ بیمروت را
که تا کی میخوری چون آب، خون اهل غیرت را
صف برگشته مژگانی که من سرگشتهٔ اویم
چو مجنون برده از چشم غزالان خواب راحت را
بود هرگوشه برپا محشر داغ نمک سودی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.