گنجور

 
نورس دماوندی

ملک بر مزرع بی حاصل ما خوشه چین باشد

به درالملک همت آسمان ما را زمین باشد

ظهور فیض را لطف نهانی بیشتر دارد

مرا دست کرم چون بوی گل در آستین باشد

ز روی گرم خوش راه محتاجان کنم خود را

چو مهرم کز زمین تا آسمان زیر نگین باشد

دل خود را دو نیم از یاس چون نظر من ....

گدایی را که بر سر اره ی چین جبین باشد

ولی نعمت شدیم افلاک را با این زمین گیری

چو شبنم گشت ما را مهر تابان خوشه چین باشد

خموشی بهر حفظ دیده در سدّ سکندر شد

حیای چشم خوبان را حصار آهنین باشد

ز بس کز داغ دوری موج خیز شعله شد جانم

زبان خامه چون شمع از حدیثم آتشین باشد

گذشتن از سر کونین باشد اولین گامم

که چون نورس برای همتم در زیر زین باشد

 
 
گوهر
امیر معزی

به هرکشورکه بخرامی فتوح تو چنین‌باشد

تورا از خلق و از خالق دعا و آفرین باشد

عطار

چه دانستم که این دریای بی‌پایان چنین باشد؟

بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد

لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری

ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری

[...]

همام تبریزی

اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد

زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد

نباید این چنین ماهی برون از هیچ خرگاهی

نظیرش گر همی‌خواهی مگر در حور عین باشد

میان ظلمت مویش به زیر پرتو رویش

[...]

سیف فرغانی

طبیب جان بود آن دل که او را درد دین باشد

برو جان مهربان گردد چو او با تن بکین باشد

تن بی کار تو خاکست بی آب روان ای جان

دل بیمار تو مرده است چون بی درد دین باشد

تن زنده دلان چون جان وطن برآسمان سازد

[...]

ناصر بخارایی

کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد

نشان موج از دریا، همین باشد، همین باشد

دلی کو جمله جان گردد، نه آن گردد، نه این گردد

چو سنگ لعل کان گردد، نگین باشد، نگین باشد

یقین اندر فنا باشد، گمان از هستی آن خیزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه