گنجور

 
نورس دماوندی

تا به چشمم پرتو شمع جمالش خانه کرد

بال مژگان را نگاهم شهپر پروانه کرد

منزل ما را که طوفان داشت پاس عزتش

زهد خشک از موج نقش بوریا ویرانه کرد

نشأه ای دارد که می گردد سر هامون از او

در جنون سودای اشکم کوه را دیوانه کرد

ابر مژگان از سرشک آسمان پیمای من

اختران را سبز در باغ فلک چون دانه کرد

پنجه ی خورشید چون مشاطه امشب بر فلک

زلف آهم را ز مژگان مسیحا شانه کرد

ساقی بزم ازل نورس چو صاف و دُرد جام

ناز او را با نیاز ما به یک پیمانه کرد