گنجور

 
نورس دماوندی

در جنون تنها نه معمار وجودم سنگ بود

چون بساط جوهری اسباب سودم سنگ بود

شیشه سازی های طفل اشک من نرمش نکرد

پر در این سودا دلت را آزمودم سنگ بود

سوختم از بس که سخت ای سنگ دل در آتشت

همچو رگ دراخگر یاقوت دودم سنگ بود

چون نگردد چون رگ خارا مرا موج نفس

نغمه ای تا از دل سختش سرودم سنگ بود

آبروی هر کمالی راز چشم ناقصان

تا نهفتم بود گوهر چون نمودم سنگ بود

نرم رویی های مردم کار بر من سخت کرد

در نظر موم آمد اما دست سودم سنگ بود

بس که کارم در گره چون خاره سخت افتاده است

در کف از دل عقده ای را گر گشودم سنگ بود

خلعت خارا ز چرخ سنگدل پوشیده ام

چون قماش شیشه طرح تار و پودم سنگ بود

همچو نقش کوه کن بر سنگ در دشت جنون

در هر از خارا زره بر فرق خودم سنگ بود

زیر سنگ آن دل سخت است نورس دست دل

آنچه من در دست بازی های ربودم سنگ بود