جوهر حسن تواز تیغ تجلی دم زد
الف چاک چو گندم به دل آدم زد
علم جلوه چو حسن آمد و برعالم زد
سکه ی عکس به مرات دل آدم زد
نه همین آه به فراشی راهش دم زد
آب بر درگه یادش مژه ی پر نم زد
نه فلک را تل خاکستر پروانه نمود
دل چو از شعشه ی شمع جمالش دم زد
دل صد چاک به سر پنجه ی گیرایی حسن
دست در شانه در آن زلف خم اندر خم زد
شمع داغی که به فانوس دل افروخته اند
عشق اکسیر کمالی است که بر آدم زد
گرده ی نقش خط و خال که برداشته عشق
مشت خاکی است که بر دیده ی نامحرم زد
پیش کج بین به سر طره قسم ها خوردیم
دل ما بود که در زلف دو تایش خم زد
آن که بر چنگ دلم ناخن مژگان زده است
گفتمش زیر تر آواز برآور بم زد
اسم اعظم چو غمش سجع نگین دل ماست
هر که آورد به کف نقشی از این خاتم زد
دل که از حمله ی غم گشته زمین گیر ز عجز
بانگ در معرکه ی عشق تو بر ادهم زد
بخیه ی چاک دل افتاد زغم بر رخ کار
زخم کاری دم شمشیر تو بر مرهم زد
صبح یا گوهر یکتای تو کرد از بحرین
دل غمدیده ی ما با دو جهان بر هم زد
نورس از اشک دل و دیده زند جوش بهار
گل امید زمژگان ترم شبنم زد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.