گنجور

 
نورس دماوندی

یاد از آن عمدی که تقلید هوس با ما نبود

داشتیم آزادی و چندین قفس با ما نبود

غنچه ی بی رنگی دل بوی جان در پرده داشت

سینه ی مجروحی از هر خار و خس با ما نبود

ماهیان بودیم و در سرچشمه ی حیوان وصل

بی هوای غیر جز جانان نفس باما نبود

سنگلاخ جسم را چابکسوار جان نداشت

بیم رهزن در دل و گرد فرس با ما نبود

در رکاب جلوه ی آن لیلی محمل نشین

نقش پای ناقه و بانگ جرس با ما نبود

پشت و رویی چون نمی دارد قماش اتحاد

هیچ راه امتیاز پیش و پس با ما نبود

چون دل خویش از دو عالم سیر چشمی داشتیم

دیده گستاخ و طبع بوالهوس با ما نبود

خوش نشین مصر بی رنگی چو بودیم از ازل

بی لب فریاد جز فریادرس با ما نبود

این ره خوابیده را مردانه ما طی کرده ایم

در ره انصاف نورس هیچ کس با ما نبود