گنجور

 
نورس دماوندی

دل مرا چون غنچه از ترکان به خون

ز گل خنجر کسی جز بوی خون نشنیده است

چیده دام دست بازی هر نفس با طُره‌اش

شانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده است

شانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده است

سر ز قتلم این قزلباش از کجا پیچیده است

مرکز پرگار حیرت چون سویدای دل است

مردمک تا نقطه‌ی خال لبش را دیده است

پای طالع چون نیاید طبع موزون را به سنگ

در کشاکش همچو میزان گوهر سنجیده است

این که چون عیب بدان پوشیده‌ام راز کسان

در بر من خاصه از شه خلعت پوشیده است

پنجه‌ی خورشید روزم را نماید دستگاه

صبح هم بر روزگار طالعم خندیده است

هر که انشای بزرگی کرده از لفظ نَسَب

همچو حرف مبتذل یا معنی دزدیده است

نورس از منظور خاطر کرده‌ام قطع نظر

بس که چشم من از این نادیدگان ترسیده است