دل مرا چون غنچه از ترکان به خون
ز گل خنجر کسی جز بوی خون نشنیده است
چیده دام دست بازی هر نفس با طُرهاش
شانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده است
شانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده است
سر ز قتلم این قزلباش از کجا پیچیده است
مرکز پرگار حیرت چون سویدای دل است
مردمک تا نقطهی خال لبش را دیده است
پای طالع چون نیاید طبع موزون را به سنگ
در کشاکش همچو میزان گوهر سنجیده است
این که چون عیب بدان پوشیدهام راز کسان
در بر من خاصه از شه خلعت پوشیده است
پنجهی خورشید روزم را نماید دستگاه
صبح هم بر روزگار طالعم خندیده است
هر که انشای بزرگی کرده از لفظ نَسَب
همچو حرف مبتذل یا معنی دزدیده است
نورس از منظور خاطر کردهام قطع نظر
بس که چشم من از این نادیدگان ترسیده است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است
پس که دیدهست روی او و نام او که شنیده است؟
هرکه بیند در زمان از حسن او کافر شود
ای دریغا کاین شریعت گفتِ ما ببریده است
کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی
[...]
تا خیال روی او را دیده در تب دیده است
مردم چشمم به خون در اشک ما غلتیده است
تا چرا با شمع رویش آتش تب یار شد
دل چو دود زلف او بر خود بسی پیچیده است
بر لبش هر داغ جانسوزی که بس تبخاله شد
[...]
چشم مردم دیدهٔ ما نور رویش دیده است
لاجرم در دیدهٔ ما همچو نور دیده است
از سر ذوق است این گفتار ما بشنو ز ما
زانکه قول این چنین هرگز کسی نشنیده است
در خیال آنکه نقش روی او بیند به چشم
[...]
تا بنام من زبان خامه ات گردیده است
از نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است
بر هوا می افکند هر دم کلاهی از حباب
قطره زین شادی که دریا حال او پرسیده است
من که باشم کس چو من بیقدر یاد آورده ای
[...]
من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است
رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است
شمع خامش، شیشه خالی، جام عشرت سرنگون
عرصه بزم تو، میدان شبیخون دیده است
چشمه سوزن محیط بحر نتواند شدن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.