دل مرا چون غنچه از ترکان به خون
ز گل خنجر کسی جز بوی خون نشنیده است
چیده دام دست بازی هر نفس با طُرهاش
شانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده است
شانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده است
سر ز قتلم این قزلباش از کجا پیچیده است
مرکز پرگار حیرت چون سویدای دل است
مردمک تا نقطهی خال لبش را دیده است
پای طالع چون نیاید طبع موزون را به سنگ
در کشاکش همچو میزان گوهر سنجیده است
این که چون عیب بدان پوشیدهام راز کسان
در بر من خاصه از شه خلعت پوشیده است
پنجهی خورشید روزم را نماید دستگاه
صبح هم بر روزگار طالعم خندیده است
هر که انشای بزرگی کرده از لفظ نَسَب
همچو حرف مبتذل یا معنی دزدیده است
نورس از منظور خاطر کردهام قطع نظر
بس که چشم من از این نادیدگان ترسیده است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.