گنجور

 
نورس دماوندی

امشب از بزم چو آن آینه سیما برخاست

در دلم آه به تعظیم غم از جا برخاست

گشته‌ام خاک و ز سودای سر زلف کجش

سبزه از تربت من سلسله بر پا برخاست

تا نظر یافتم از صیقل روشن گهری

چون غبار از دل من رغبت دنیا برخاست

بس که ترسیده از این چشمه‌ی خونین چشمش

تا زدم چشم به هم شور ز دریا برخاست

از خرام تو چو دامی که بر آرند ز خاک

همه تن چشم غبارم به تماشا برخاست

دودی از چاک دلم سایه به هامون افکند

جاده آهی شد و از سینه‌ی صحرا برخاست

همچو شبنم که از این سیر چمن پوشد چشم

نورس آیینه‌ام از رنگ تمنا برخاست

 
 
گوهر
سعدی

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری

که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه

[...]

جامی

آن چه نور است که از وادی بطحا برخاست

که همه کون و مکانش به تماشا برخاست

وان چه نخل است به یثرب که چو بالا بنمود

نعره شوق وی از عالم بالا برخاست

یکزمان بر سر راهش به تماشا که نشست

[...]

صائب

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست

که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت

هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را

[...]

جویای تبریزی

رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاست

برقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست

تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک

نخل آهی شد و از سینهٔ صحرا برخاست

جز نکویی طمع از سلسلهٔ نیک مدار

[...]

سعیدا

آه گرمی که به یاد تو ز دل ها برخاست

مرده ای بود ز اعجاز مسیحا برخاست

نرگس از مستی چشم تو چنین شد بیمار

سرو آزاد به تعظیم تو از جا برخاست

هر کجا بزم طرب ساز تو شد از راه ادب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه