هرگز از آن مژهها نقش نمایانش نیست
خبری از نمک خندهی پنهانش نیست
خبر طرفهای از عالم بالا دارم
شد دلم قُمری سروی که گلستانش نیست
که برآرد سری از روزن قصر فردوس
گر مشبّک دلت از شوخی مژگانش نیست
خوش قماش است اگر دزد کنم همچو حنا
دزدی بوسه قماشی است که تاوانش نیست
دلبری را که هوادار ز عاشق نبود
هست آن گلبن و آن گل که هزارانش نیست
اشک سرچشمهی چشمی که ندارد منظور
زنده رودی است که گلزار صفاهانش نیست
محو معشوق ازل دیدهی بیدار بود
بخت آن چشم به خواب است که حیرانش نیست
زندگی بیغم معشوق ندارد نورس
جسم بیروح دلی بوده که جانانش نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
قرعه بر وصل زند دیده و سامانش نیست
کاین خیال دید از آن چشم که حیرانش نیست
نرگس از گردش چشمت به شراب افتادست
می پرستیست که مخمور به دورانش نیست
شد ز شرم قلمت خضر نهان در ظلمات
[...]
گنج دردش که به جز ناله نگهبانش نیست
مخزنی بهتر ازین سینه ویرانش نیست
چون زند فال تماشای گلستان رخش
دیده ما که به جز خواب پریشانش نیست
چون رعیت که سر از حاکم ظالم پیچد
[...]
آه من مد رسایی است که پایانش نیست
بخت من ابر سیاهی است که بارانش نیست
ابروی او مه عیدی است که دایم پیداست
کاکل او شب قدری است که پایانش نیست
همت از مهر فراگیر که با یک ته نان
[...]
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟
به چه دل جمع کند آنکه پریشانش نیست؟
حیرت صورت دیوار چنین میگوید
که درین خانه کسی نیست که حیرانش نیست
دست امیّد من و بخت رسایی هیهات
[...]
هر که را خون جگر نعمت الوانش نیست
چشم گریان لب نالان دل بریانش نیست
روح جز عشق نباشد جسد هستی را
نیست یکذره که از مهر به تن جانش نیست
حسن واجب نشود ممکن ادراک کسی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.