فروغ وصل ز شبهای تار ما پیداست
صفای حسن ز مشت غبار ما پیداست
نَسَب به گوهر سیراب میرسد ما را
که بیقراری ما از قرار ما پیداست
قماش درد کند گل ز رنگ گاهی ما
که روی کار خزان از بهار ما پیداست
سحاب را نبُوَد دستگاه دیدهی تر
که آبروی محیط از کنار ما پیداست
چنان به بوتهی داغ غمت گداختهایم
که جان درد ز جسم نزار ما پیداست
به خویش جبر مکن چاره نیست جز تسلیم
که عجز بندگی از اختیار ما پیداست
چو نورس آینهپرداز نقش اعجازیم
که حسن جوهر ذاتی ز کار ما پیداست


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.