گنجور

 
نورعلیشاه

هر سرو سهی که بر لب جوست

شرمنده سرو قامت اوست

تیر نگهش بسینه سحر

گنجیست و مرا طلسم جادوست

روی دل هر کسی بیاری است

روی دل من بدان پریروست

بلبل بر گل بصد ترانه

آشفته رنگ و واله اوست

قمری بپای شمع بر باد

جان داد و بسوخت کاتشین خوست

نور از لب شکرین آن یار

پیوسته چو طوطی سخنگوست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

دی گفت به طنز نجم قوال

کای بنده سپهر آبنوست

در زنگولهٔ نشید دانی

گفتم چه دهند از این فسوست

در پردهٔ راست راه دانم

[...]

سعدی

سرمست درآمد از درم دوست

لب خنده زنان چو غنچه در پوست

چون دیدمش آن رخ نگارین

در خود به غلط شدم که این اوست

رضوان در خلد باز کردند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

چون جان و دلم ملازمِ اوست

بنشست به جایِ جان و دل دوست

بویی‌ست بمانده در دماغم

از دوست حیات من از آن بوست

یارم چو به حسن بی‌نظیرست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه