گنجور

 
نورعلیشاه

هر سحر کز آن دو چشم جادوست

صد معجزه با کرشمه با اوست

کی ماه ز طلعت تو تابان

کی سرو ز قامت تو دلجوست

چشم سیهت بسرمه سائی

رشک دو هزار چشم جادوست

عالم شود ار ز اشک من آب

غم نیست تراکه آتشت خوست

نه پوست شناسم و نه مغزی

تا عشق تو مغز گشت و من پوست

شب تا سحرم کبوتر دل

بر بام و درت بذکر یاهوست

گر گوهر نظم نور بینی

گوئی بیقین در سخنگوست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

دی گفت به طنز نجم قوال

کای بنده سپهر آبنوست

در زنگولهٔ نشید دانی

گفتم چه دهند از این فسوست

در پردهٔ راست راه دانم

[...]

سعدی

سرمست درآمد از درم دوست

لب خنده زنان چو غنچه در پوست

چون دیدمش آن رخ نگارین

در خود به غلط شدم که این اوست

رضوان در خلد باز کردند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

چون جان و دلم ملازمِ اوست

بنشست به جایِ جان و دل دوست

بویی‌ست بمانده در دماغم

از دوست حیات من از آن بوست

یارم چو به حسن بی‌نظیرست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه