هر سحر کز آن دو چشم جادوست
صد معجزه با کرشمه با اوست
کی ماه ز طلعت تو تابان
کی سرو ز قامت تو دلجوست
چشم سیهت بسرمه سائی
رشک دو هزار چشم جادوست
عالم شود ار ز اشک من آب
غم نیست تراکه آتشت خوست
نه پوست شناسم و نه مغزی
تا عشق تو مغز گشت و من پوست
شب تا سحرم کبوتر دل
بر بام و درت بذکر یاهوست
گر گوهر نظم نور بینی
گوئی بیقین در سخنگوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر با تمجید از چشمان معشوق و تاثیر جادویی آنها، بیان میکند که عشق او معجزهآساست. او به زیباییهای ظاهری معشوق مانند ماه و سرو اشاره میکند و اعتراف میکند که در دریای عشقش هیچ چیز جز عشق او برایش اهمیت ندارد. همچنین به حالت دلشکسته خود و ذکر معشوق در همه حال اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش باعث تغییر تمام وجودش شده است. به طور کلی، این شعر در وصف زیبایی و قدرت عشق است.
هوش مصنوعی: هر صبح که آن چشمان سحری به من نگاه میکنند، معجزههای زیادی در کنار زیبایی و دلربایی او وجود دارد.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و جذابیت شخص مورد نظر میپردازد. در اینجا، زیبایی ماه و سرو به اندازهای نورانی و دلانگیز است که با زیبایی و قامت او قابل مقایسه نیست. به عبارتی دیگر، وجود او به قدری خیرهکننده است که دیگر زیباییها در برابرش رنگ میبازند.
هوش مصنوعی: چشمان سیاه تو آنقدر زیبا و دلربا هستند که نمیتوان هیچ زیبایی دیگری را با آنها مقایسه کرد، انگار هزاران چشم جادوئی در آن نهفته است.
هوش مصنوعی: اگر دنیا از اشکهای من پر شود، در حالی که غم و اندوهی در آن نیست، تو باز هم آتش خودت را داری.
هوش مصنوعی: من نه به ظاهر خود پی میبرم و نه به عمق وجودم، تا جایی که عشق تو وجود را پر کرده و من تنها در ظاهرم ماندهام.
هوش مصنوعی: در طول شب تا صبح، کبوتر دل من بر بام و در دست دعا و یاد توست.
هوش مصنوعی: اگر در نظم و شعر زیباییهای خاصی را ببینی، مطمئناً میتوانی بگویی که در سخن خود، هنر و زیبایی نهفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دی گفت به طنز نجم قوال
کای بنده سپهر آبنوست
در زنگولهٔ نشید دانی
گفتم چه دهند از این فسوست
در پردهٔ راست راه دانم
[...]
درویش نواز و میهمان دوست
اقبال درو چو مغز در پوست
سرمست درآمد از درم دوست
لب خنده زنان چو غنچه در پوست
چون دیدمش آن رخ نگارین
در خود به غلط شدم که این اوست
رضوان در خلد باز کردند
[...]
چون جان و دلم ملازمِ اوست
بنشست به جایِ جان و دل دوست
بوییست بمانده در دماغم
از دوست حیات من از آن بوست
یارم چو به حسن بینظیرست
[...]
زان گونه شدست نوفلش دوست
کان دل شده مغز گشت واین پوست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.