گنجور

 
نورعلیشاه

چشمت که بلای چشم آهوست

صیاد ستمگر و جفا جوست

دل ها همه صید او و او را

تیر از مژه و کمانش ابروست

هر غمزه کز او بدل نشیند

پیکان بلا و تیر جادوست

در خواب چو دید نرگسش گفت

بیدار مکن که فتنه اش خوست

چون نور حیات جاودان یافت

هر کس که شهید غمزه اوست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

دی گفت به طنز نجم قوال

کای بنده سپهر آبنوست

در زنگولهٔ نشید دانی

گفتم چه دهند از این فسوست

در پردهٔ راست راه دانم

[...]

سعدی

سرمست درآمد از درم دوست

لب خنده زنان چو غنچه در پوست

چون دیدمش آن رخ نگارین

در خود به غلط شدم که این اوست

رضوان در خلد باز کردند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

چون جان و دلم ملازمِ اوست

بنشست به جایِ جان و دل دوست

بویی‌ست بمانده در دماغم

از دوست حیات من از آن بوست

یارم چو به حسن بی‌نظیرست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه