گنجور

 
نورعلیشاه

دمی خواندم من خاکی کتاب آسمانی را

که دانستم ز دل پاکی علوم دو جهانی را

نه عالم بود نه آدم نه با سرت سری محرم

که علمت کرد در یکدم عیان کنز نهانی را

چو علمت را عیان آمد ازو پیدا جهان آمد

بجسم مرده جان آمد همه انسی و جانی را

بدانستند چون اشیاء ترا یکتای بی همتا

نمودند از پیت گویا زبان بی زبانی را

یکی در ذکر تمجیدت یکی در فکر تحمیدت

گشوده باب توحیدت در درج معانی را

ز امر تست گلریزی خزان عمر پیری را

ز حکم تست سر سبزی بهار نوجوانی را

برو ای زاهد خود بین ملاف از خویشتن چندین

چو نور بینوا بر چین بساط نکته دانی را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

جهان دانش و معنی ، شهاب الدّین تویی آنکس

که چشم عقل کم بیند ، چو تو بسیار دانی را

ز رای سالخوردت دان ، شکوه بخت برنایت

مربّی آنچنان پیری، سزد جوانی را

ز قحط مردمی عالم ، چنان شد خشک لب تا لب

[...]

مولانا

عطارد مشتری باید‌، متاع آسمانی را

مهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغ آن جهانی را

چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان

ببیند بی‌قرینه او قرینان نهانی را

یکی جان‌ِ عجب باید که داند جان فدا کردن

[...]

حکیم نزاری

نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را

دلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را

به بوسی از سرم کردن توانی دفع صفرا را

به بویی از دلم بردن توانی ناتوانی را

چه بادش گر به دلداری دمی با بی دلی داری

[...]

نظیری نیشابوری

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد

که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را

به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است

[...]

کلیم

از آن چشمی که می‌داند زبان بی‌زبانی را

نکویان یاد می‌گیرند طرز نکته‌دانی را

به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی

درازی عیب می‌باشد قبای زندگانی را

نمی‌خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه