گنجور

 
نظیری نیشابوری

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد

که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را

به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است

پس از عمری گذر افتاده بر ما کاروانی را

کتاب هفت ملت گر بخواند آدمی عامی است

نخواند تا ز جزو آشنایی داستانی را

به افسون موم از آهن کردن آسان تر از آن باشد

که از کین بر سر مهر آوری نامهربانی را

به عشاق اشک گرم و روی زرد از بهر آن دادند

کز استغنا فرود آرند مستغنی جوانی را

اگر از خار خار بی وفایی های گل نبود

سحرگه عندلیبی برنخیزد گلستانی را

دلا سیلاب خون را از شکاف سینه بیرون کن

که امشب سوده ام بر دیده خاک آستانی را

نمی دانم «نظیری » کیست چون می آمدم زان کوی

به حال مرگ دیدم، بر سر ره ناتوانی را