صبح شد ساقی بیا بگشا در میخانه را
همچو خور بر دور افکن از کرم پیمانه را
خانه گل را زیارت تا بکی ای ژنده پوش
در حریم دل بباید جست صاحبخانه را
زنگ غیر اول ز مرآت دل خود پاک کن
وانگهی بنگر در آن عکس رخ جانانه را
تا نگردی قطره سان مستغرق بحر فنا
کی بر آری از صدف آن گوهر یکدانه را
بنگر ای دل چون ز بهر تو بود در پای شمع
جانفشانی هاست هر شب تا سحر پروانه را
کس نخواهد دید هشیارم ز مستی تا ابد
گر شبی بینم بخواب آن نرگس مستانه را
تا نگردی مست شام عشق چون نور علی
در نیابی هرگز اسرار می و میخانه را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به دعوت به فراگیری عشق و لذت از زندگی اشاره دارد. شاعر از ساقی میخواهد تا در میخانه را باز کند و از محبتش پیمانهای به او بدهد. او به اهمیت حضور در فضای عاشقانه و جستجوی حقیقت در دل اشاره میکند. همچنین، شاعر به پاکسازی قلب از زنگ حجابها و مشاهده زیباییهای حقیقی اشاره میکند. او به این نکته تأکید میکند که برای درک عمیق هستی و عشق، باید درگیر احساسات و شراب عشق شد و تجربههای عاطفی را از سر گذراند. این شعر با دعوت به غرق شدن در عشق و لذت از زیباییهای زندگی به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: صبح شده است، ای ساقی، بیا و در میخانه را باز کن. مانند خورشید که به دور میتابد، با مهربانی پیمانه را به دست بگذار.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به زیارت گلخانه بروی، ای لباس کهنه پوش، باید در دل خود صاحب این خانه را جستجو کنی.
هوش مصنوعی: ابتدا ذهن و دل خود را از افکار و تأثیرات بیمورد پاک کن، سپس به تصویر زیبای محبوب واقعی خود در دل و وجودت نگاه کن.
هوش مصنوعی: تا زمانی که مانند یک قطره در دریا غرق نشوی، چگونه میتوانی آن گوهر بینظیر را از صدف بیرون بیاوری؟
هوش مصنوعی: ای دل، توجه کن که پروانه برای تو چقدر جانفشانی میکند و هر شب تا صبح، در کنار شمع، جان خود را فدای تو میسازد.
هوش مصنوعی: هیچ کس نخواهد توانست هشیاری مرا از شرابی که نوشیدهام ببیند تا ابد، حتی اگر شبی خواب آن چشمهای خماری را ببینم.
هوش مصنوعی: تا وقتی که در عشق شوق و نشه را تجربه نکردهای، مانند نور علی (علی بن ابیطالب) نخواهی توانست به رازهای شراب و میخانه پی ببری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را
چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را
صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن
سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را
نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را
[...]
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر
ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را
هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال
[...]
محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را
این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را
گو چو بنیادم می و معشوق ویران کردهاند
[...]
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
هست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم
چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توست
[...]
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را
دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب
بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.