گنجور

شمارهٔ ۹۰۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایم

جان را چو جانِ خویش به جان پروریده‌ایم

نزدیکِ عقل هیچ دگر نیست جانِ جان

جزمی‌که ما به تجربه این جا رسیده‌ایم

از جامِ باده بارکشی ساختیم وزو

رخت وقت به منزلِ اخوان کشیده‌ایم

از همّتِ بلند بر آورده‌ایم سر

از جیبِ سدره گرچه به قامت خمیده‌ایم

از موسی و عصاش قیاسی گرفته‌ایم

وز خضر و آبِ چشمه رموزی شنیده‌ایم

لیکن نمی‌توان که توانیم گفت باز

دانی چرا که محرمِ رازی ندیده‌ایم

هرگز قیاس ورای حجابِ به حق نشد

این پرده دیر شد که به هم بر دریده‌ایم

گرما به رایِ خویش رویم از قفایِ خویش

از خود چو کِرمِ پیله به خود بر تنیده‌ایم

مستِ الست آمده و مست می‌رویم

از جرعه یی کز اولِ مبدا چشیده‌ایم

دوش از ورایِ سدره سروشی به عقل گفت

مستانِ عشق را به جهان برگزیده‌ایم

تا رستخیز دبدبه ی عشق ما زند

صوری که بر زبانِ نزاری دمیده‌ایم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام