گنجور

شمارهٔ ۷۶۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دل

گه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل

دل را چه حّدِ آن که به جانی سخن کند

در جست وجویِ وصلِ تو شد جان نثارِ دل

بی رونق از دل است همه کار و بارِ من

ای خاک بر سرِ من و بر کار و بارِ دل

گفتم به اختیار که داده ست دل ز دست

دیرست تا ز دست برفت اختیارِ دل

با ما ز هر چه هستیِ ما بود هیچ نیست

ماییم و نیم جان و همین یادگارِ دل

از دل همه بلا به سرِ مبتلا رسد

زنهار با بلا منشین در جوارِ دل

تا آفتاب را نبود استقامتی

ممکن به هیچ وجه نباشد قرارِ دل

بر مرکزِ دوایرِ عشق افتاده است

از بدوِ آفرینشِ عالم مدارِ دل

زین جا نزاری از پیِ دل بر سر اوفتاد

کز سر برون نمی شودش خار خارِ دل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام