گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

چند خواهم سوخت آه از دردِ دل

در عذابم سال و ماه از دردِ د ل

هر چه کردم قصد آه از دستِ دوست

بر نفس بگرفت راه از دردِ دل

حالتی دارم که نتوان گفت باز

گه ز سوزِ عشق و گاه از دردِ دل

سینه ای هم چون تنور از سوزِ عشق

رنگِ رویی هم چو کاه از دردِ دل

در وجودم می فتد برقِ فراق

هم چو آتش در گیاه از دردِ دل

گر فرو گریم همه اجزایِ خاک

خون شود بی اشتباه از دردِ دل

هم مگر صاحب نظر یا بد خبر

چون کند در من نگاه از دردِ دل

چون منی داند که من چونم ز هول

دردِ دل باشد گواه از دردِ دل

بر نزاری گر بنالد عیب نیست

قصّه بنویسم به شاه از دردِ دل

گویم ای دردِ مرا درمان ز تو

با تو آوردم پناه از دردِ دل

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.