گنجور

 
حکیم نزاری

هیهات اگر به دستِ من استی زمامِ دل

هرگز نبردمی دگر از غصّه نامِ دل

بسیار دست و پای زدم در خلاصِ جان

رویِ خلاص نیست به حیلت ز دامِ دل

از بدوِ کون اگر غم و دل توأمان نبُد

پس بی غم از چه نیست زمانی مقام دل

بادِ صبا میانِ من و دوست محرم است

جز او به دوستان که رساند پیامِ دل

ای یادِ صبح عرضه کن از لطفِ بی دریغ

در بندگیِ حضرتِ جانان سلامِ دل

گو جایِ مهرِ توست اگر نه نکردمی

چندین مبالغت ز پیِ احترامِ دل

عمرم بدین امید به سر شد که عاقبت

روزی رسم مگر ز دهانت به کامِ دل

می بود پیش ازین و کنون می کنم غذا

از خون که تا به لب برسیده ست جامِ دل

چندین نزاریا چه خوری غصّه از رقیب

آری به روزگار کشند انتقامِ دل

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

تا بسته ام بدان دو رخ لاله فام دل

مانند لاله سوخته دارم مدام دل

گشت از طپانچه لاله رخ من رخام رنگ

در عشق روی لاله رخان رخام دل

دانه است و دام خال و خم زلف آن صنم

[...]

ظهیر فاریابی

ای حلقه های سنبل زلف تو دام دل

وی مهر زر مهر تو دایم به نام دل

در تنگنای سینه که لشکر گه غم است

شد دل غلام روی تو و جان غلام دل

در دل مقام داری و این طرفه ترکه هست

[...]

جهان ملک خاتون

آسان نمی شود شب وصلم به کام دل

مشکل که نیست بی رخ یارم نظام دل

ای باد صبحدم نتوانی ز روی لطف

کز پیش ما به دوست رسانی سلام دل

از ما سلام و پرسش بی حدّ و بی شمار

[...]

جویای تبریزی

باشد کسی که سر خوی او ز جام دل

دایم به رنگ غنچه بخندد به کام دل

کی دلنشین شود اگر از دل سخن نخاست

گوش دل آمده شنوای کلام دل

از خصم خانگی به خدا می برم پناه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه